بهار در راه است

.
سلام باز هم منم باربد پسر، این روزها خیلی کسلم همش دلم می خواد بخوابم مامانی می گه به خاطر بهاره. این روزها هوا خیلی خوبه من و مامانی بابایی زیاد می ریم بیرون.
وقتی کوچولو بودم خیلی کوچولو همون زمانی که تو شکم مامانی بودم خیلی خوشحال بودم همه چی بود آب بود غذا بود هوا بود من هرروز تو شکم مامانی کلی تاب می خوردم، مثل گهواره اون موقع فکر می کردم همه چی دارم. وقتی بدنیا اومدم کلی شاکی شدم و اشک ریختم من اونجا خیلی راحت بودم و دلم می خواست همون جا بمونم.
این روزها وقتی از خونه می ریم بیرون همه جای شهر رو گل کاشتن گل های بنفشه و اطلسی رنگ و وارنگ بنفش و قرمز و صورتی، همه جای شهر پر شده از بوی مست کننده گل که آدم رو مست می کنه و یک احساس خوبی به آدم می ده.وقتی تو ساحل دریا کنار مامانی روی شن ها می خوابم یک احساس عالی از نرمی و گرمی ماسه ها دارم، وقتی از همون جا به آسمونی که توش پر از ابر های گشت آلود و خوردنیه که از لابلاش اشعه خورشید به چشم آدم می تابه نگاه می کنم مجبورم چشمامو باریک کنم ولی واقعا لذت بخشه، و وقتی یک نسیم خنک به صورتم می خوره احساس بی وزنی می کنم. یک احساس بی نظیر که فقط باید بود و با تمام وجود احساس کرد
داشتم می گفتم وقتی تو شکم مامانی بودم نمی دونستم این دنیا اینقدر زیباست زیبا و پر از احساس، مامانی مرسی که منو بدنیا آوردی





بهار در راه است
