دوستی با تارا
تو این عکس هردومون گشنمونه ولی شیر نمی نخوریم پس دستامونو میل می کنیم

سلام من باربد پسر هستم دیروز با مامانی رفتیم عید دیدنی خونه تارا اینها ، وقتی رسیدیم خاله نگین سریع منو بغل کرد مامانی هم رفت تارا رو بغل کنه تارا سریع غریبی کرد و گریه کرد من هم یک نگاه به مامانی یک نگاه به خاله نگین دوباره یک نگاه به مامانی یک نگاه به خاله نگین لبامو جمع کردم و بغض کردم که شروع کنم به گریه که مامانی سریع منو بغل کرد. بعد نشوند کنار خودش روی مبل بعد چند دقیقه یک نی نی خوشگل هم نشست روی مبل کنارم خیلی خیلی بانمک بود یک تاپ صورتی قلب قلبی تنش بود با یک شلوار خاکستری مامانی خودش هم خیلی کپلی و بانمک بود ما به هم نگاه کردیم ولی هنوز با هم آشنا نشده بودیم مامانی هی باهاش حرف می زد هی می گفت خوبی تارا جون چه طوری خاله. خاله نگین هی می گفت مواظب باش تارا باربد رو چنگ نزنه مامانی می گفت نه بابا حواسم بهشون هست. تارا از من دوماه بزرگتره و بیشتر حواسش به همه جا هست خلاصه بعد یک مدت که بهم نگاه کردیم و آشنا شدیم مامانی گفت بگذار کنار هم بشینن تا ازشون عکس بگیریم بعد منو تارا کاملا کنارهم نشستیم و دستتمون بهم می رسید خاله نگین هی نگران بود که نکنه تارا منو چنگ بزنه وقتی مامانی رفت از دور تر از ما عکس بگیره یک دفعه منو تارا به هم حمله کردیم اون عاشق دکمه های لباس من بود و من هم هی موهاشو می کشیدم هی گوششو می کشیدم و کلی داشتیم بازی می کردیم و من شدیدا در گیر موها و گوشهایی تارا بودم که خاله نگین یک دفعه دادش در اومد که ای وای گوشهای بچم رو کند خلاصه این جوری شد که منو تارا رو از هم دور کردن و تا آخرین لحظه که ما اونجا بودیم فقط می تونستیم از دور به هم نگاه کنیم و صدا در بیاریم. تارا اولین دوست زندگی منه دوسش دارم دوستمو بوس بوس به تارا![]()
اینجا تارا داره دکمه لباس منو می کنه .gif)
.gif)


دوستی با تارا
