باربدباربد، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

وقتی باربد کوچک بود

یک روز خوب با تارا

من و دوست جونم تارا دیروز یک روز خوب بود. عصر من داشتم عصرونه پوره سیب زمینی می خوردم که زنگ خونه رو زدن مامانی رفت در رو باز کرد بعد چند دقیقه دیدم خاله نگین و دوست جونم تارا اومدن خونمون. باورتون نمی شه اینقدر ذوق کردم بالا پایین پریدم که نگو راستش خیلی حوصلم سر رفته بود و وقتی خاله نگین و تارا رو دیدم از خوشحالی می خواستم بپرم بغل خاله نگین. یکم که گذشت مامانی برای من و تارا جا پهن کرد که بشینیم و بازی کنیم خلاصه از اونجایی که سری پیش سابقمون خراب بود ما رو کنار هم نشوندن آخه دفعه پیش که من و تارا پیش هم نشستیم شدیدا به هم حمله ور شدیم و رفتیم سراغ گوش و مو هم. پس ما رو روبروی هم نشوندن با اسباب بازی هامون مامانی چند تا از اسباب بازی ...
21 ارديبهشت 1390

عشق من باربد

سلام به بهترین و شیرین ترین پسر دنیا. منم مامان مهسا  من این نوشته ها رو برات می گذارم وقتی که بزرگ شدی امیدوارم برات جالب باشه و بدونی که تو عشق مامان بابایی. باربد پسرم با تولدت شدی همه چیز مامانی شدی عشق مامانی. مامانی عاشق خنده هات بازی هات شیطونی هات کتاب خوندن هات بازی بازی هات گریه گریه هات خنده خنده هات ماماما گفتنت حرف زدنت بغل کردنت لوس کردن هات است.امیدوارم همیشه با ما باشی، شاد باشی، و سلامت.  عشق من باربد دوست دارم . باربد پسر در حال کتاب خواندن باربد پسر در حال شیطنت  باربد پسر در حال بازی با اسباب بازی قربون لوس لوس کردنت بشم من باربد پسر و دوستاش  باربد پسر و خندها...
21 ارديبهشت 1390

گردش با مامان بابا

سلام عصر بخیر ما الان با مامانی وبابایی از گردش اومدیم. سه تایی رفتیم لب دریا من کلی بازی کردم بعد رفتیم لب دریا تو ماسه ها نشستیم من کلی دریا رو نگاه کردم بعد با مامانی توپ بازی کردم و جایزه یک سیب زرد بزرگ گرفتم که با هیجان فراوان با اون دوتا دندون کوچیک پایینم گاز گاز کردم و لیس زدم. خیلی به من خوش گذشت مرسی مامانی مرسی بابایی که می ریم گردش.     من عاشق دریام ...
21 ارديبهشت 1390

عشوه کرشمه باربد

سلام من باربد پسرم جدیدا یک حرکات خیلی خیلی جدیدیی انجام می دم اول اینکه هر وقت می خوام کسی رو صدا کنم بگم که بیاد پیشم با سرم اشاره می کنم یعنی سرم رو به سمت پایین میدم چندبار یعنی بیا مامانی ...
11 ارديبهشت 1390

ماماما

سلام من باربد پسر هستم یک ماجرای خیلی خیلی جالب اون اینکه دیروز صبح که از خواب پا شدم خیلی خیلی گشنم شده بود مامانی و بابایی هم خیلی خسته بودن بی چاره ها آخه شب قبل یک چهار باری برای شی شی از خواب بیدار شده بودم خلاصه بابایی منو بغل کرد تا خواست بده به مامانی من کلی گریه زاری کردم شدید خیلی خیلی شدید بعد داشتم از گشنگی خودمو می کشتم وسط اون اشک و زاری شدید یهو گفتم ماماما که مامانی بابایی یهو خشکشون زد با چشمایی نیمه باز یهو بهم خیره شدن گفتن هان چی گفت مامان بعد کلی هیجان زده شدن منو فراموش کردن و خوشحالی می کردن من هم گریه زاری چون گشنم بود خلاصه بعد کلی گشنگی کشیدن بالاخره به من گشنه شی شی دادن این هم بود ماجرای ماماما گفتن باربد پسر گشنه...
11 ارديبهشت 1390