یک روز خوب با تارا
من و دوست جونم تارا دیروز یک روز خوب بود. عصر من داشتم عصرونه پوره سیب زمینی می خوردم که زنگ خونه رو زدن مامانی رفت در رو باز کرد بعد چند دقیقه دیدم خاله نگین و دوست جونم تارا اومدن خونمون. باورتون نمی شه اینقدر ذوق کردم بالا پایین پریدم که نگو راستش خیلی حوصلم سر رفته بود و وقتی خاله نگین و تارا رو دیدم از خوشحالی می خواستم بپرم بغل خاله نگین. یکم که گذشت مامانی برای من و تارا جا پهن کرد که بشینیم و بازی کنیم خلاصه از اونجایی که سری پیش سابقمون خراب بود ما رو کنار هم نشوندن آخه دفعه پیش که من و تارا پیش هم نشستیم شدیدا به هم حمله ور شدیم و رفتیم سراغ گوش و مو هم. پس ما رو روبروی هم نشوندن با اسباب بازی هامون مامانی چند تا از اسباب بازی ...




